11 ساله بودم که عاشق شدم! عاشق یک بازیگر هندی. تازه دستگاه سی دی خریده بودیم و اولین چیزی که با آن تماشا کردیم یک شوی هندی بود. یک نفر که نمی دانم کی، تمام آهنگ هایی را که بازیگر زن هندی، رانی موکرجی، در آنها بازی کرده بود را از فیلمهایش جدا کرده بود و در این سی دی جمع کرده بود. اولین آهنگش را از همه بیشتر دوست داشتم. آمیتا پاچان بود که در یک جشن بزرگ می خواند و می رقصید و قاطی دختران دکلته پوش حسابی کبکش خروس می خواند و از سنش هم خجالت نمی کشید، اما من عاشق او نشده بودم. عاشق بازیگر دیگری شدم که معلوم بود پسر آمیتاست، چون برعکس آمیتا، برای زن مسنی که احتمالا مادرش است می خواند و دورش می رقصید. همانجا بود که گفتم: این مرد زندگیست! بعد هم با اینکه رانی موکرجی با یک لباس زیبا و باز می آمد و دستش را می گرفت و دورش می چرخید، سرش را پایین می انداخت و از خجالت سرخ می شد. بارها این آهنگ را دیده بودم و بارها با آن رقصیده بودم. طوری که می توانستم آهنگش را از حفظ بخوانم و از حفظ برقصم. حتی می توانستم وقتهایی را که دوتایی می رقصند را خودم با یک رقص تک نفره جایگزین کنم. آنوقت که سه تایی با آمیتا و رانی روی سن می رقصیدند، فقط به او نگاه می کردم و سعی می کردم مثل او برقصم. بیشتر هم عاشق آن خنده های از سر خجالتش بودم، همان خنده هایی که استخوان زیر گردنش معلوم میشد. این خنده ها فقط و فقط مخصوص خودش بود، شاهرخ خان!
بعدتر مدام خودم را با او تصور می کردم که یک جایی، روی سن می رقصیم و او مدام سرخ می شود و می خندد و استخوان روی گردنش تکان می خورد... می رقصیم و با بالا و پایین بردن دستهایمان می گوییم: سه شاما شاما!