دو تار موی کوچک روی بند وسطی انگشت دومم را با موچین میچینم و لعنت میفرستم. لعنت میفرستم به علم زیست شناسی. به ژنتیک. به شواهدی که نشان میدهد ژن تو غالب است یا مغلوب. به اینکه کدام پدر آمرزیدهای فهمید کسی که روی بند وسطی انگشت دومش مو بروید، ژن غالب دارد و فرزندش شبیه او میشود. به اینکه دلم میخواهد دوتا از تو داشته باشم. یک توی بزرگ و یک توی کوچک. کدام پدر آمرزیدهای نشسته به لوله کردن زبانش و به سرش زده در کتابهای زیست دبیرستان بنویسد کسی که میتواند زبانش را لوله کند ژن غالب دارد. لعنت به زنگهای تفریح که منِ ریاضی فیزیکی را میبُرد به کلاس تجربیها. به میان صداهای آهسته و بلند از تکرار حفظیات زیست شناسی. به میان درسی از ژنتیک و علائم مسخرهی داشتن ژن غالب. به اینکه هربار وقتی موچین را برمیدارم تا دو تار موی روی بند وسط انگشت دومم را بچینم، در دلم ترسی بریزد که ممکن است یک توی کوچک از تو نیاید... بلکه یک من کوچک غرغروی بداخلاق زاده شود تا توی بزرگ مهربان را زودتر تمام کنیم. لعنت میفرستم به این دوتار موی روی بند وسطی انگشت دوم و میچینمشان که دیگر پیدایشان نشود...